درويش وغني بنده ي يك خاك ودراند آنان كه غني تراند محتاج تراند

گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .

خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .

پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .

گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی . تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
ازت متشكرم خدای خوب من .

 

برای بار آخر سلام

تصمیم گرفتم دیگه وبلاگ نویسی رو برای همیشه تموم کنم چون واقعا نه به دردم می خوره نه نویسنده ی خوبی هستم و نه وقت و حوصله شو دارم ولی خب به قول معروف آدم تو زندگیش باید همه چیزو یه بار امتحان کنه توی این۹ ماه خاطرات زیادی از این وبلاگ برام به یادگار موند مخصوصا ماه آبان و آذر .به هر حال برای همیشه بای بای

 

از تمام کسایی که توی این ۹ماه به وبلاگم سر می زدند کمال تشکر را دارم

مخصوصا الهه ناز/عاطییییییییی دیوونه/آشنا(با اینکه کم پیدا شدی و دیگه نمی یای ولی مرسی کهسر می زدی بابت کل زحمتایی که این ۲ماه بهت دادیم ببخش دیگه

جبران می کنیم)/

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 23:52  توسط شادي | 

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:”دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود، درگذشت. مراسم تشییع جنازه فردا ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود.”

در تمام اداره صحبت از این اعلامیه عجیب بود. همه از خبر مرگ یکی از همکاران‌شان ناراحت شده بودند اما در عین حال کنجکاو بودند بدانند کسی که مانع پیشرفت آن‌ها می‌شد، چه کسی بوده است.

فردا صبح همه کارمندان ساعت 10 در سالن اجتماعات حاضر بودند. رفته رفته جمعیت زیاد شد. صدای پچ پچ در سالن پیچیده بود. همه با هم می‌گفتند:”این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره شده بود؟ خوب شد که مرد!” در همان حال نیز فکرهای رنگارنگی از موفقیت‌ها و کارهای نکرده به ذهن‌شان می‌آمد و خوشحال‌تر می‌شدند.

کارمندان در صفی قرار گرفتند تا یکی یکی برای ادای احترام به کنار تابوت بروند ولی وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند، ناگهان خشکشان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد. درون تابوت آیینه‌ای بود که هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد تصویر خود را می‌دید.

نوشته‌ای نیز درون تابوت قرار داشت:” تنها یک نفر می‌تواند مانع رشد و پیشرفت شما شود و او نیز کسی نیست جز خود شما.”

شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول و به خودتان کمک کنید. زندگی شما با تغییر رئیس، دوستان، والدین، شریک زندگی یا محل کارتان دست خوش تغییر نمی‌شود؛ زندگی شما فقط وقتی تغییر می‌کند که شما باورهای نادرست و محدودکننده‌ی خود را کنار بگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 11:31  توسط شادي | 

ظهر شيطان را ديدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برميداشت.

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟

بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند

:شيطان گفت  

!خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد

:گفتم

به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟

گفت: من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها،

آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام ميدادم،

روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 11:27  توسط شادي | 
همشه جادوگر قصه های بلند احساس راست نمی گوید.گاهی حقیقت چیزی است که باید تنهایی به دنبالش رفت و نپرسید نشانی خیال گونه رویاهای کودکی چه معنایی دارد.باید آنقدر خوب بود که راه درست را بی هیچ چون و چرایی پیدا کرد و همچو فانوس روشن شب های خاموش به جستجوی زیبایی رفت بی آنکه از غول چراغ جادو هراسی به دل راه داد.نباید حتی مرگ را پایان آرزو دانست که قلب ماوایی برای باور جاودان عاشقان هاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 21:12  توسط شادي | 
 
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم
دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .... توجه او را جلب
کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته
می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
کیفی بر دوش کناراو ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به
رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی

شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 11:42  توسط شادي | 

 

تولد تولد تولدم مبارک

شنبه یازده دی تولدمه  هم خوشحالم  هم ناراحت

خوشحال چون تولدمه دیگه

ناراحتم چون امتحان فیزیک ترم داریم

ولی می دونم فیزیکم بیسته بیسته

این ماه رو خیلی دوست دارم و به همه ی کسایی که  درا این ماه به دنیا اومدن تبریک می گم

مخصوصا(نجمه جون،گلاب جون،حمیده جون،صفا جون)دوستا و فامیلای عزیزم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 دی1389ساعت 20:11  توسط شادي | 

شب یلدا شب بزم و سرور است
شبی طولانی و غمها بدور است
شباهنگام تا وقت سحرگاه
بساط خنده و شادی چه جوراست

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 18:26  توسط شادي | 

دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت: من می خواهم رشد كنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من می خواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس كنم!

و بدین ترتیب دانه روئید.

دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمی دانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.

باتشکر از آشنا

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 20:42  توسط شادي | 

به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....

به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....

به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....

به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند ....

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد... خطي ننويسم كه آزار دهد

کسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....

وتنها دل ما دل نيست.... يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر ؛

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم.... يادم باشد

بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم....

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان

درسِ پـاك زيستن.... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 21:51  توسط شادي | 
زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

مابقی را قسمت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 21:24  توسط شادي | 
فرا رسیدن ایام سوگواری سید و سالار شهیدان امام حسین(ع) را تسلیت می گوییم  .

قیامت بی حسین غوغا ندارد . . . . . . . . شفاعت بی حسین معنا ندارد.

حسینی باش که در محشر نگویند. . . . . . . . . چرا پرونده ات امضا ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 21:16  توسط شادي | 
گر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست .

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه
 
زيبا باش هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود هر لحظه دردي
 
 سر بر مي‏دارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان
 
 و رنجور ما جوش مي‏کند اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه
 
فراري نمي‏يابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش
 
 چه اندازه است؟

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي
 
در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي
 
چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم
 
اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود.
 
اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چندسالي گذشت
 
يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي
 
هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار
 
ميکشيدم و کچل شده بودم..!!!
 
 
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند.
+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 16:11  توسط شادي | 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:

اگر وقت دارید.خدا خندیدو گفت وقت من بی نهایت است.در ذهنت  چیست

که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه جیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:

کودکیشان،اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوندو عجله دارند زود

بزرگ شوندو بعد دوباره بعد از مدت ها آرزو میکنند که کودک باشند...

اینکه آنها سلامتیشان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد

پولشان را از دست می دهند تا سلامتیشان را بدست آورند،اینکه با اضطراب

به آینده نگاه میکنند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی

می کنند ونه در آینده،اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز

نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 21:17  توسط شادي | 

غم هست اما

کاش  پشت دنیا و همه ی غم هاش  یک دوربین مخفی بزرگ بود.

بعد از تک تک غمها  بهمون لبخند می زدند و می گفتند :  شما در مقابل دوربین مخفی هستید . و بعد ما از ته دل می خندیدیم .

کاش اینجوری بود

خیلی سعی میکنم کابوس های  این دنیا رو خوابی فرض کنم که یک نفر  یه جایی ، یه وقتی منو بیدار کنه و بگه:  پاشو پاشو وقت رفتن ِ. و وقتی پا شدم  یک آه بکشم و بگم :  چه خوب شد ،همش یه خواب بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 20:44  توسط شادي | 

خیلی داغونم ۵شنبه عصری با کلی خوشحالی دخترعموم اومد خونمون که جمعه صبح با هم بریم دانشگاه آخه از ساعت۸تا۱۰:۳۰ کلاس داشت صبحم با کلی حوصله از خواب بیدار شدیم نماز خوندیم

رفتیم دانشگاه تا ساعت ۱۰ خیلی خوب بود آتی درس خودشو می خوند منم فیزیکامو پاکنویس

می کردم ساعت ۱۰ گوشیم زنگ خورد عمه ام بود از خونه ی خودمون از استاد اجازه گرفتم رفتم بیرون جواب دادم عمه ام یه دفعه بعد از سلام گفت شادی بابابزگ فوت کرد سیخ شدم گفتم بابابزرگ کی؟؟؟ گفت بابابزرگ خودت دیگه هیچی نفهمیدم زدم زیر گریه نمی دونید چی کشیدم رفتم توی محوطه و منتظر شدم کلاس آتی تمام شه چقدر دیروز روز بدی بود بالاخره ساعت۱۰:۳۰ شدوکلاس تعطیل سریع

با ماشین خودمونو رسوندیم به خونه بابابزرگم ولی ای کاش هیچ موقع این صحنه هارو نمی دیدم

تمامه فامیل از دورو نزدیک همه وهمه بودن و مشغوله عزا داری و گریه منم دیگه حالم دست خودم نبود

فقط دنبال دایی کوچیکم بودم یهو برگشتم دیدم گوشه حیاط افتاده داره گریه می کنه خیلی خیلی

حالش بد بود منم با دیدنش حالم بدتر شد هر کاری کردم نتونستم برم داخل خونه وتو حیات بودم و هی گریه می کردم برا بابابزرگم برا مامانم که نیست مرگ باباشو ببینه و وقتی برگرده خودشو می کشه

ببینه بدون اون خاکش کردیم آخه مامانو بابام مکه ان خلاصه رفتم داخل جو خیلی خیلی بد بود هیچ

موقع انتظار همچین روزی رو نداشتم حتی تو خواب دیگه هیچی نفهمیدم افتادم بغل خاله هامو زدم

زیر گریه نمی دونم ولی خیلی خیلی بهم بد گذشت ساعت شد۳ظهر برگشتم خونه لباس مشکی

پوشیدم و پسر عموم دوباره بردم خونه مامان بزرگم دایی هام همه از تهران اومده بودن همه در حال

گریه کباب شدم از اینکه مامانم نیست ،مامان کجایی که بابات رفت،یادته وقتی خواستی برا مکه

ازش خداحافظی کنی لحظه آخر گفت بیا سرتو ببوسم شاید دیگه نبینمت،آره مامان بابات رفتو تو دیگه

ندیدیش اگه بدونستی عمرا از کنارش تکون نمی خوردی.نمی دونم چرا اینو نوشتم شاید برای اینکه وقتی مامانم برگشت نشونش بدم با این حال مامانم نمی دونه تا ۱۴روز دیگه که برگرده فردا می ریم شهرستان تشییع جنازه تو رو خدا برای بابابزرگم دعا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 12:19  توسط شادي | 

سخن گفتن را دوست دارم

امروز دیگر نه

گوش سپردن را ترجیح می دهم

تا چشم هایم هم اندکی بازتر شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 12:45  توسط شادي | 
اه اه اه بله اس اسیا بایدم خوش حال باشن گل به اون قشنگی رو داور قبول نکرد

بعد اس اسیا رجز می خونن ولی با این حال ما که از خود گذشته ایم اس اسیا تبریک

امیدوارم بازی بعدی ما ببریم .باخت مظلومانه پرس پولیسو به داور تبریک می گم.

زنده باد پرس پولیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 11:7  توسط شادي | 
هرگز از مرگ نهراسيم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده بود...
هراس من باري
همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي...
افزون باشد...

 

چرا اينگونه ميکني
از آن روزي که خدايم مرا آفريد به او گفتم چرا
خسته ام از دنياي شما انسان هاي کثيف
خوش باشيد و غره به اين بوم و بر
که شما را سزد افتخار به به خاک
به جايي که شما در آن هيچ جايگاهي نداريد
خدا کند اين خاک دهان باز کند
مرا ببلعد ...شايد آنگاه افتخاري به اين خاک بدهم
ايران؟؟...
کجاست؟
بچرخيد...بچرخيد به دور خود...
...
ايران سراي من است...من روزي چنان خواهم کرد که ايران را به نام من بشناسند..نه من را به نام ايران

 

به اميد ان روز که ديگر نگويند جمهوري اسلامي بلکه بگويند جمهوري ايراني
زنده باد ايران وايراني
نه عرب و جمهوري اسلامي
ما از تبار کوروش و داريوشيم آنان که زرتشتي بودند و خدارا به يگانگي ستايش ميکردند نه دروغ ميگفتند نه گناه ميکردند
بلکه همواره به فکر آباداني سرزمين خويش بودند و با عدل و داد حکمراني ميکردند
آنگاه که مردم شاد و خرم زندگي ميکردند و به دور از غصه ها دست به دست هم داده بودند و سرزمين خويش را ميساختند
مرا چه باک ازمردن در راه مملکتم مملکتي که ارث کوروش است و ما وارثش ليکن عده اي غارتگر آن را به چپاول برده اند
ميميرم تا باري ديگر نام کوروش زنده شود تا بگوييم جمهوري ايراني نه جمهوري اسلامي

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 15:16  توسط شادي | 
سلام عاطی خوفی عزیزمدلم برات تنگ شده جات خالی دیشب

رفتیم دربند هوا خیلی عالی بود همش به فکر تو و الهه بودمشادی وروجک

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 16:31  توسط شادي | 
چه كسي مي گويد كه گراني اينجاست؟
دوره ارزانيست...چه شرافت ارزان..تن عريان ارزان و دروغ از همه ارزانتر

آبرو شده قيمت يك تكه نان و چه تخفيف بزرگي خورده قيمت هر انسان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 12:30  توسط شادي | 
 وقتي نميتواني فرياد بزني، ناله نكن!

 خاموش باش.قرنهاناليدن به كجا انجاميد؟

تو،محكومي به زندگي كردن.

تاشاهد مرگ ارزوهاي خود باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 21:23  توسط شادي | 

عمر دنیا چه کوتاه است و عجیب این که ما در همین زندگی دو روزه دنیا مانده ایم، هر کسی برای خود آمال و آرزوهایی دارد و عجیب تر این که کمتر کسی است که بتواند به آن ها دست پیدا کند و من در رمز و راز دنیا مانده ام و همیشه به دنبال جواب سوال هایم در کوجه پس کوچه های ذهنم پرسه می زنم و می دانم  هر کس فقط یک بار فرصت زندگی کردن را خواهد داشت یعنی فقط یک بار می تواند کودک باشد، جوان شود و...

و خوب می دانم اگر هر کس مهربان دو عالم را به یاری بطلبد، می تواند بهترین باشد و ...

و کاش ما به هم کمک کنیم تا زودتر به اوج برسیم، برای هم پل بسازیم نه این که دیوار شویم و بدانیم که همه چیز با همه خوبی ها و بدی ها می گذرد خیلی زودتر از آن چه تصور می کنیم پس بهتر است...

و کاش خوب زندگی کنیم و منتظر خوبترین باشیم، که آن مهربان بی همتا، بهترین را برایمان ذخیره کرده است و...

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 0:38  توسط شادي | 
خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 1:22  توسط شادي | 
آدم ها همه مي پندارند که زنده اند.
براي آنها تنها نشانه ي حيات ، بخار گرم نفس هايشان است !
کسي از کسي نمي پرسد
آهاي فلاني! از خانه ي دلت چه خبر ؟!
گرم است؟ چراغش نوري دارد هنوز ..؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 1:19  توسط شادي | 

من دلم مي خواهد
 
خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن
 
شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

 
روي آن با قلم سبز بهار
 
مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

خانه دوست کجاست؟
 
-فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 12:44  توسط شادي | 
خسته ام خسته!تاب ماندن ندارم؛ناي رفتن ندارم؛پاي دويدن ندارم؛جرات دل کندن

ندارم؛قدرت ايستادن ندارم؛شهامت گفتن ندارم؛ رشادت جنگيدن ندارم؛زبان حرف زدن

ندارم؛قلم نوشتن ندارم وچاره اي جزصبرندارم؛ صبري بلندصبري جانکاه،صبري

پردردصبري بي انتهاصبري که هيچ تاريخ انتقضايي ندارد بجزکاش ميتوانستم:در

نقطه اي دوربدورازچشم تمامي نامحرمان،بدورازگوش تمامي نامهربانان،بدوراز

دست همه نارفيقان،فريادبزنم:فريادي بلندفريادي ازته دل،فريادي ازعمق وجودفريادي

باتمام توان،فريادي باچشمان خيس،فريادي که جزخودم وخدامستمعي نداشته باشد؟

فريادي که فريادباشدولي افسوس!افسوس وصدافسوس!که هيچوقت هيچ

چيزسرجاي خودنيست؛هيچوقت هيچ علتي

بدون معلول نيست؛وهيچ وقت درددلي راپاياني نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 12:42  توسط شادي | 
 باز در دورترين نقطه خاک تنها نشسته ام.


        کسي نيست.. تنهايي ..


            تنها دريايي هست . آسماني... شبي ..مني


 آرام ستارگان زمان ها را شمارش ميکنم.

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 0:25  توسط شادي | 


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 0:23  توسط شادي | 

دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است

نمي دانم

چرا در قلب من

پاييز

طولاني است

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 0:20  توسط شادي | 
تاريک و خلوت.....

ببين اين کوچه را تاريک و خلوت......

که گرداگرد آن بوران و برفه

به جز تاريکي و سرما و وحشت

در اين کوچه کسي پيدا نکرده!

دل تنها ، دل بي کس...... دل ِ من!

که حرفت را کسي باور نکرده....

هنوزم چشم اميدت به راهه..؟

که گرمايي شود از آن به سويت؟؟

نديدي سال ها چشمت به در بود...

نيامد اشتباهي هم اگر بود.....

نسيمي سمت روي ات.....رو به کوي ات.....

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت 0:19  توسط شادي |